برای دل دهه شصتی استاد سعید فخرزاده

خبرگزاری تسنیم– امیرحسین انبارداران

گرسنه ام بود شدید. آمده بودم پیگیر انتشار یکی از کتابهایم باشم. بوی غذا هم پیچیده بود در راهروهای حوزه هنری. شماکه غریبه نیستید! از خدا خواستم کسی دعوتم کند به ناهار. انگار خدا راز دلم را فهمید که ناگهان کسی از جنس خودش را سبز کرد مقابلم؛ حجت الاسلام والمسلمین استاد سعید فخرزاده را.  

قبل از سلام و احوالپرسی پرسید: «ناهار خورده ای؟» شما هم جای من بودید وقتی همای سعادت را بالای شکم خودتان میدیدید طاقچه بالا میگذاشتید. گفتم: «چطورید استاد؟ مشتاق دیدارتان بودم!»  

فقط یک آدم دهه شصتی می تواند این همه مهربان باشد که بگوید: «ول کن این حرفها را. بگو ببینم ناهار خورده ای یا نه؟» گفتم: «استاد….» گفت: «یک کلمه، آره یا نه؟!» با شوق و ذوقی که پیشاپیش از شکم سیرم برمی خاست سرم را بالا انداختم. انگار استاد فخرزاده بهترین جایزه ی عالم را گرفته بود که لبخندش عمیق تر شد، دستم را گرفت و با خنده گفت: «خدا را شکر، دنبال کسی می گشتم ناهارم را با او قسمت کنم، بیا برویم.»  

رفتیم داخل اتاقش. ناهارش روی میز بود. دونفری همان یک ناهار را خوردیم و نصفش زیاد آمد. بعد هم نشستیم به گپ زدن. و من برایش گفتم که همیشه نگران قلب بیمارش هستم. حتی پیشنهاد دادم بیاید مثل من عافیت طلبی کند و در گوشه ای از طبیعت گسترده ی  مملکت، و نه در تهران شلوغ، جای دنجی پیدا کند برای نوشتن. که تلویحاً نپذیرفت، انگار راضی نبود به بهانه ی کسالتش سنگر خدمت را خالی کند.

یقین دارم و شک ندارم که استاد این مهربانی اش را به یاد ندارد، چرا که باران مهربانی او همیشه بی منت بر سر دیگران می بارد، و مطمئن هستم آن روز که استاد ناهارش را با من قسمت کرد هنوز نامم را کامل نمی دانست. مهم نبود. مهم، مهربانی بود که او داشت. مهم، مهری بود که بیش از پیش از او بر دلم نشست و بر دلم ماند. که به شدت یقین دارم وجه تمایز انسانها از یکدیگر همین جنس مهربانی هاست. قسم به تقدس قلم نان قرض نمی دهم به او. خودش هم می داند که علیرغم تلاش بسیار، هنوز توفیق نداشته ام در عرصه ی کتاب و نوشتن، شاگردی اش را بکنم اما به لطف خدا این توفیق را داشته ام که پادویی اش را بکنم، و از این بابت خداوند را شاکرم.   

سالها قبل تر از این ناهار باصفا، در محفلی بودم که کسی حرفی زد. لابه لای حرفهایش قدر استاد فخرزاده گرامی داشته نشد! حرف بدی نبود اما مختصری کم مهری بود پیرامون استاد. آن هنگام من استاد را می شناختم اما مطمئن هستم ایشان حتی اسمم را هم نشنیده بود. خودش نبود اما خدایش بود. رو به آن دوست تاکید کردم وقتی پای استاد فخرزاده در میان باشد من نیستم. خودمانی اش این می شود که حاضر نشدم برای رسیدن به آلاف و الوف دنیایی استاد فخرزاده را دور بزنم. بعدها که در محضرش رحل ارادتمندی گشودم و با جنس دلش آشنا شدم عشق کردم که در غیاب او مدافعش بودم، و بیشتر یقین یافتم که خدا خودش محافظ آدمهای دهه شصتی است حتی اگر همه ی آدمهای دنیایی دست به دست هم بدهند تا او را زمین بزنند.  

صبح چهارشنبه که خبر نکوداشت استاد برایم آمد سفر بودم. چنان ذوقی کردم که سریع محضرش پیام فرستادم و شادی ام را بروز دادم و آرزومندی ام را، هم. که خدا کند بتوانم در مراسمش باشم. انگار اینجا هم مثل ماجرای آن گرسنگی کذایی، خدا، راز دلم را فهمید. عصرش استاد محسن کاظمی زنگ زد که دعوتم کند برای مراسم. از شدت شوق پیشنهاد دادم اگر ممکن باشد چند کلمه ای هم در وصف استاد فخرزاده بنویسم. استقبال کرد. اولین جمله ای که به ذهنم رسید این بود که به تقلید از استاد عزیزم جناب مرتضی سرهنگی که در دهه ی هفتاد پیرامون زنده یاد استاد امیرحسین فردی فرموده بود؛ «امیرخان فردی جیگرش سیخی یک میلیون»، گرانی و رکود و تورم  این روزها را در نظر بگیرم و  بنویسم؛ «استاد فخرزاده، جیگرش سیخی صد میلیارد.»

راستی….داشتم فراموش می کردم؛ من به شدت نگرانم برای قلب نازنین اما بیمار حضرت استاد. و با کلامی شاعرانه ملهم از شخصیت رئوف و صمیمی اش می گویم؛ «بابت قلب پریشانِ پر از مهر شما، نگرانم، نگرانم، نگرانم استاد.» خدایش نگهدارش، و اندیشه و قلمش، بابرکت تر از همیشه. انشاالله.

 

انتهای پیام/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *