مقدمه‌ای برای عدالت رسانه‌ای

خبرگزاری تسنیم – نعمت الله سعیدی

۱:  حدود چهار-پنج سال پیش انگشتان دستم مشکل پیدا کرد. در عرض یکی دو ماه، چیزی حدود ۱۵۰ هزار کلمه مطلب نوشته بودم و گویا تاندون‌های دستم یاتاقان زده و کش آمده بود. (و باید پانزده میلیون کلمه دیگر نیز می‌نوشتم که با حق التألیف مطالب آن، حق الویزیت‌های مطب جراح محترم را پرداخت کنم!) خلاصه چند نفر از دوستان پیشنهاد کردند که برای رفع این مشکل، تایپ کردن را امتحان کنم. یکی از آنها توضیح داد که پس از دو-سه هفته سرعت تایپم نیز از نوشتن بیشتر خواهد شد. ضمناً از نظر ویرایش کردن نیز کارم بسیار راحت‌تر می‌شود.
نهایتاً، نه به دلایلی که دوستان می‌گفتند، بلکه به خاطر موضوع دیگری به سراغ تایپ کردن رفتم. آن موضوع هم این بود که دیگر از دست غلط های تایپی مطالبم خسته شده بودم! یعنی اگر خودم می‌توانستم مطالبم را تایپ کنم، دیگر نیازی نبود به خاطره اشتباهات تایپی، نگران تغییرات پست مدرنیسمی نظریات ادبی، فلسفی و فرهنگی خودم باشم! (مثلاً دوستان تایپیست محترم، چیزی را که من عقیده داشتم و می‌نوشتم «هست» زحمت کشیده و تایپ می‌کردند «نیست»! و جالب‌تر اینکه، هیچ اتفاق خاصی هم نمی افتاد!)
البته بعد از دو سه هفته، تازه متوجه شدم منظور دوستان از سرعت نوشتن چیست. آنها دقت نداشتند که آدم وقتی این خودکار را دست می‌گیرد، اصلاً گویی کلمات خودشان فوران می‌کنند! در تایپ کردن وقتی سرعت آدم بیشتر می‌شود که دقیقاً بداند چه می‌خواهد بگوید. یعنی اگر مطالب از قبل آماده باشند، بله؛ سرعت تایپ از نوشتن بیشتر است. اما در نویسندگی آنچه اهمیت دارد خود متن و مطلب است. آدم حاضر است هفته ای یک کلمه بنویسد یا تایپ کند، اما به شرطی که چیزی شبیه به متن های مرحوم جلال آل احمد یا شهید آوینی در بیاید!
خلاصه برای یک نویسنده، آنچه مهم است، خود متن و انتخاب کلمات و جمله بندی‌هاست. اینهاست که در واقع سرعت واقعی نوشتن را تعیین می‌کنند. و مشکل تایپ کردن نیز دقیقا همین است. وقتی جمله ای را شروع کرده‌ای و نمیدانی با کدام کلمات و افعال آن را ادامه دهی، نمی‌شود کیبورد رایانه، یا خود لپ تاپ را برداری و به شقیقه‌هایت  بمالی، یا به پیشانی‌ات بکوبی!! (که چیزی به ذهنت بیاید، یا نیاید) اما خودکار را می شود. (خاراندن گوش و شانه کردن سیبیل و … جای خود!)
الغرض، بعد از مدتی به صورت اتفاقی یک کانال تلگرامی را دیدم که صوت را تبدیل به متن تایپی می‌کرد. میشد به راحتی حرف بزنیم و آنجا تایپ شود. البته سرعتش خیلی بد بود و اشتباهات زیادی هم داشت. اما پس از مدتی با یک نرم افزار در اینترنت آشنا شدم که همین کار را می‌کرد. (اسم خارجکی‌اش «اسپیک تکستر» بود.) و بسیاری از مشکلات قبلی را نیز نداشت. با پیدا شدن این نرم‌افزار نصف مشکل کاملا حل شده بود. متن را به صورت چرک نویس می نوشتم و آنجا تایپ می کردم. گاهی نیز از ترکیبی از این دو استفاده می‌کردم. یعنی مطلبی را شروع می‌کردم و تا وقتی راه نیفتاده بود، با خودکار می‌نوشتم. اما وقتی کلمات و جمله بندیها مشخص می شد، در آن نرم افزار تایپ شان می‌کردم. و خود آنجا نیز هر چند بار لازم بود، ویرایش و بازنویسی‌شان می‌کردم. رفته-رفته سهم مطالب نوشتنی کم می‌شد. گاهی فقط یک خط می نوشتم و فوراً می رفتم سراغ همان نرم افزار.
احتمال می دهم همین روش (یعنی تایپ کردن به وسیله حرف زدن) دیر یا زود فراگیر شود. و در آن صورت بسیاری از مکاتب ادبی قبلی کنار رفته و انواع جدیدتری مطرح می‌شوند. کلا این فضای مجازی به احتمال زیاد، تاثیرات بسیاری بر فرهنگ و ادبیات جوامع خواهند گذاشت. امروز خیلی از آدمها ، بدون اینکه به عمرشان یک کتاب دست گرفته باشند، صبح تا شب در حال نوشتن و ورّاجی هستند. ولی قبلاً قاعده این بود که تعداد نویسندگان یک زبان و یا فرهنگ محدود باشد و مقدار مخاطبان و خوانندگان زیاد. اما ممکن است تا چند سال بعد ماجرا برعکس شود. یعنی به جای اینکه مثلا بپرسیم در زبان فارسی چند نویسنده مطرح داریم، سوال این باشد که چند خواننده جدی داریم؟! البته وضعیت فعلی این امتیاز را هم دارد که ممکن است فاصله ادبیات رسمی و مخاطبان را کاهش دهد و باعث رشد فرهنگ عمومی مردم شود. مثلا حالا نویسندگان و شاعران می‌توانند مستقیما با مخاطبان خود ارتباط بگیرند. (ادبیات کلاسیک کشورهایی مثل ما بنا بردلایل بسیاری، یک ادبیات اشرافی و درباری ست…) بگذریم.

این مقدمات را برای این آوردم که عرض کنم، بعد از مدت‌ها، مجبور شدم کلا تایپ و استفاده از صوت را کنار گذاشته و دوباره مثل گذشته‌ها خودکار به دست، یا به قول قدیمی‌ها، دست به قلم شوم. چرا؟ چون موضوع این نوشتار بسیار مهم است. تا جایی که می خواهم صراحتاً و همین ابتدا، ادعا کنم که شاید نود درصد از مشکلات مختلف جامعه معاصر ما، مستقیم یا غیرمستقیم ، به همین موضوع ربط دارد. مردمی شدن سوژه ها و ایده‌های مستندسازی، فی‌نفسه ممکن است در صورت اجرای درست این طرح، تحولات بزرگی را در زمینه فیلمسازی ایجاد کند، یا نکند. اما اصل مسئله چیز دیگری است. و آن ضرورت وجودی توده مردم در امورات کلی و جزئی کشور است. مردمی که هر وقت و در هر کاری حضور جدی و موثر داشته اند، آن موضوع تبدیل به یک نقطه قوت شده است. و برعکس، هر گاه و در هر کاری که مردم حضور نداشته اند، توفیقی هم نبوده است… .

۲: بعد از انتخاب شدن دکتر احمدی نژاد (دولت نهم) فضای رسا‌نه ای از هر دو طرف به گونه ای بود که انگار سبزی فروش سر کوچه رئیس جمهور شده! البته رسانه های موافق، با این داعیه که احمدی نژاد یک شخصیت کاملا مردمی است. و رسانه های مخالف، با این ادعا که پوپولیست است. که البته با عرض معذرت، جفت‌شان هم مزخرف می‌‌گفتند! چون آن دوره از انتخابات هیچ کس خاصی پیروز نشده بود. آن انتخابات پیروز نداشت و فقط این اشرافیت سیاسی و نخبگانی بود که شکست خورده بود. خلاصه دقیقا چند روز بعد یکی از دوستان اصلاح‌طلب را دیدم. از در وارد نشده، با لبخند تلخ و سر تکان دادنهای خاصش گفت، دیدی چی شد؟! معلوم بود که میخواهد شروع کند به انتقاد کردن و ارائه تحلیل های صد من یک غاز… که اصلا حوصله اش را نداشتم. من هم به قول معروف، نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم: دموکراسی شورش را درآورد‌ه‌هااا! نه ؟! آخر حکومت مردم بر مردم هم این قدر؟! مردم سالاری هم این جور؟!!
وحید جلیلی گاهی جملات کوتاهی می‌گوید که انصافا عصاره‌ی دنیایی از حرف و تحلیل است؛ در اکثر این چهل سال گذشته، اکثر حزب الهی ها درگیر دفاع از مشروعیت ولایت فقیه در جمهوری اسلامی بوده اند. یعنی سرگرم دفاع از اسلامیت نظام بوده ایم و حواس مان به جنبه «جمهوریت» آن نبوده است. در صورتی که واقعا شاید مظلومیت این بخش ، به مراتب بیشتر از موضوع ولایت بوده است. البته ولایت یعنی همه چیز. بدون ولایت، چیز خاصی از تشیع راستین باقی نمی ماند؛ و بدون تشیع هم چیزی از اسلام واقعی. اما ولایت فقیه هیچ گاه به معنای خلافت فقیه نبوده است و نخواهد بود. تشیع از همان ابتدا نیز حرفش خلافت نبود. یعنی این طور نبود که خیال کنیم حتی اگر حضرت امیر(ع) خلیفه اول می‌شد، موضوع ولایت حل شود. خلافت پذیری بخش ناچیزی از ولایت پذیری ست.

نظام جمهوری اسلامی یعنی حکومت دینی بر مردم، به قدر وسع و ظرفیت اسلامی خودشان. ولی فقیه قدرت سیاسی را فقط تنفیذ و تقسیم کرده و بر ارکان آن نظارت مستقیم و موثر دارد. وگرنه هیچ گاه کار اجرایی نمی‌کند. بلکه قدرت اجرایی سیاسی بر عهده رئیس جمهور و کابینه وزرای اوست. همان طور که قدرت قانون گذاری نیز بر عهده مجلس (پارلمان) است. رئیس جمهور دولت و مجلس شورایی که هر چهار سال یک بار باید کنار بروند و دوباره توسط مردم انتخاب شوند. (به اضافه شوراهای شهر و روستا) در مورد ولایت، مردم چه بخواهند و چه نه، ائمه اطهار(ع) بر تمام کائنات امام بوده اند و هستند. در روایات میفرماید، به خاطر وجود ائمه ع است که آفتاب بر زمین میتابد و ابرها می بارند. اما همین ائمه نیز وقتی بر مردم حکومت میکنند که شایستگی و ولایت پذیری داشته باشند. وگرنه، وقتی امام مالک اشتر را برای مذاکره انتخاب میکند و مردم  ابوموسی اشعری را، این رای مردم است که حرف آخر را میزند! که اگر بنا بر اجبار بود، خداوند متعال از همه جبارتر و قادرتر است. خلاصه، بنا بر دلایل بسیاری که از حوصله این نوشتار خارج است، حکومت اسلامی مردمسالارانه ترین شکل حکومت است. که این موضوع هم مهمترین نقطه قوت آن است و هم آسیب پذیر ترین وجه آن. بگذریم.
 
۳: کارکرد اصلی ذهن در فرایند شناخت، تقسیم و طبقه بندی موضوعات جهان خارج است. انسان تا وقتی چیزهایی را از هم جدا و طبقه بندی نکرده ، نمیتواند نسبت به یک پدیده شناخت حاصل کند. بنابراین شناختن چیزی، یعنی پیدا کردن جایگاه آن در طبقه بندی مربوطه. فلاسفه و صاحب نظران علم سیاست نیز تلاش کرده اند انواع حکومتهای موجود یا ممکن را طبقه بندی کنند. اما اگر دقت کنیم، از آریستوکراسی (حکومت اشراف) گرفته تا سلطنت، حکومتهای پارلمانی، جمهوری و غیره، آنچه اساس اصلی این تقسیم بندیهاست، خود مردم هستند. یعنی این خود مردم هستند که تصمیم میگیرند دیکتاتوری بر آنها حاکم شود یا یک گروهی خاص بر آنها حکومت کنند، یا خودشان به طور مستقیم و یا غیر مستقیم، توسط نظامهای دمکراتیک و جمهوری، حاکمان خود را تعیین کنند. به عبارت دیگر، در تمام این نظامهای حکومتی مختلف، باز هم نهایتا این خود مردم هستند که تصمیم گیر نهایی هستند. مثلا مردم تا وقتی تسلیم نشوند، حتی دیکتاتور ترین حاکمان نیز چگونه میتوانند بر امورات یک جامعه حاکم شوند؟! مردم جوامعی که از این نقش کلیدی و اساسی خود آگاه هستند، حکومتهای موفقی خواهند داشت. و آنهایی که متوجه این موضوع نیستند، نه.

لابد بارها دقت کرده ایم که نظام مقدس جمهوری اسلامی اگرچه دشمنان رنگاوارنگ بسیاری دارد، اما جایگزین (یا به قول معروف آلترناتیو) ندارد. وگرنه کافی است از خودمان بپرسیم نظام سیاسی رقیب ما چیست؟ فعلا که سازمان یافته ترین گروه، همان منافقین خلق هستند و پوپولیستی‌ترین‌شان هم سلطنت طلبان. سازمان منافقین که همه میدانند منفورترین گروه سیاسی فعلی ست و سلطنت طلبی هم که اوضاعش مشخص است! چگونه می‌توان بعد از این همه حرف زدن از دمکراسی و این قبیل سخنان، دوباره حرف از سطنت زد؟! (سلطنتی که مهمترین مصداق بارز احمقانه‌ترین شکل دیکتاتوری است!) اکثریت بدنه اجتماعی معترضین مطالبات و نقدهای بسیاری دارند. که اتفاقا شاید بسیاری از آنها نیز کاملا بر حق است. اما هیچ کدام حرفی از یک نظام سیاسی مشخص جایگزین نمی زنند. چون طبیعی ست که هیچ نظام دیگری در مقایسه با نظام موجود جمهوری اسلامی حرفی برای گفتن ندارد. که اگر داشت، حداقل جرأت عرض اندام را نیز داشت!
الغرض، اصل مطلب و شاید مهمترین گرفتاری ما این است که مردم ما هنوز متوجه نیستند و نشده اند که در جمهوری اسلامی، این فقط خودشان هستند که دارند بر خودشان حکومت می‌کنند. در تمام طول این چهل سال، هر جا که موفق بوده ایم، به این دلیل بوده که خود مردم نقش اصلی را داشته اند. و اتفاقا هر جا هم که مشکل پیش آمده، به این دلیل بوده که خود مردم متوجه نقش خودشان نبوده اند. یعنی متوجه نیستیم که با توجه به ساختارهای موجود در این نظام، حتی اگر کسی یا طیفی بخواهد نمی‌تواند قدرت را از مردم بگیرد. این نکته، اصل نقطه قدرت و همزمان، نقطه ضعف ما است. بر سر همین مطلب، بارها با دوستان همفکرم دچار اختلاف نظرهای شدید می شویم! زیرا به نظرم، ما عادت کرده ایم که یک کلمه موهومی به اسم «مسؤلین» را بیندازیم وسط و تمام مشکلات را به آنها ربط بدهیم. در صورتی که اگر واقعا قرآن کریم اصلی ترین منبع تفکر دینی ما است، ادبیات آن «یا ایهاالناس» و «یا ایها المومنین» و «یا ایهاالانسان» و امثال ذالک است.
در محاورات روزانه بارها با این تعابیر مواجه میشویم که «اینها» به فکر جیب خودشان هستند؛ «اینها» اقتصاد نمی فهمند؛ «اینها» در دیپلماسی خارجی فلان اشتباهات را دارند. «اینها» نمیتوانند ترافیک را کنترل کنند؛ «اینها» فلان و «اینها» بهمان… اما در علم سیاست و جامعه شناسی، یک لحظه اشراقی خاص وجود دارد؛ همان لحظه ای که متوجه شویم «اینها»یی وجود ندارد. واقعا این طور نیست که کسانی از مریخ آمده باشند و بر ما حکومت کنند. بلکه این خود مردم هستند که بر خودشان حکومت می‌کنند. آن مدیر شهرداری، آن پزشک بیمارستان، آن بازرس اداره مالیات و … همه از همین جامعه برخواسته و مسئولیت گرفته اند. ما نمیتوانیم به یک نوع تفکر و یک تیپ خاص فکری و رفتاری رای دهیم و توقع داشته باشیم به گونه ی دیگری تفکر و رفتار کنند…

  
۴: در بازارهای معمولی این مردم هستند که چیزهایی را می‌خرند و چیزهایی را هم نه. اما در بازار هنر و کالاهای فرهنگی، خیلی وقتها مردم مجبورند آن آثاری را ببینند (و اصطلاحا مصرف کنند) که دیگران برایشان تولید کرده اند. شما وقتی مثلا به یک مغازه میروید، همان چیزهایی را برای خریدن و مصرف انتخاب می‌کنید که به هر حال خودتان خواسته اید. (اگرچه در اینجا هم خیلی وقتها عنصر تبلیغات بسیار اثر گذار است) اما وقتی پای گیرنده تلویزیون نشسته‌ایم، یا به یک کانال تلگرامی یا صفحه اینستاگرامی میرویم، مجبوریم همان چیزهایی را ببینیم که مقابل‌مان است. کلا در بازارهای معمولی یک مصرف کننده اول انتخاب می‌کند و می پسندد و بعد مصرف می‌کند. اما در بازارهای فرهنگی و رسانه‌ای برعکس است. یعنی همه جا اول می پسندیم و بعد مصرف می‌کنیم، اما در مورد فرهنگ و رسانه مجبوریم ابتدا ببینیم و مصرف کنیم، بعد بپسندیم یا نپسندیم.

ارائه سوژه و ایده مستندسازی از طرف خود مردم، می‌تواند تا حدود بسیاری این مشکل یاد شده را برطرف کند. شاید بسیاری از مردم امکانات ساخت و تولید فیلم را نداشته باشند. اما ارائه سوژه و ایده از دست هر کسی بر می آید. از طرف دیگر، همان طور که سوال و پرسش نیمی از علم است، در کارهای هنری نیز سوژه و ایده نیمی از کار است. مثلا سینمای ما سالهاست درجا زده و گویی در قحطی سوژه و ایده دست و پا می‌زند. داستان بالای نود درصد از فیلمها را در همان یکی دو دقیقه اول می‌شود حدس زد. این سینما اصلا سینمایی نیست که برای مردم ساخته شده باشد و نمی‌دانم چطور یک عده توقع دارند مردم با سینما آشتی کنند؟! مخاطب ایرانی معاصر با چند قهرمان از شخصیت‌های اول فیلمهای معاصر سینمای ما میتواند همزاد پنداری کند؟! مثلا چند درصد از مردم عادی ما مشکلات فلسفی آنچنانی دارند؟ یا دچار انواع مثلثهای عشقی می‌شوند؟ خلاصه سینما و فیلم سازی مردمی، با سوژه ها و ایده های مردمی شروع می‌شود.

اطراف ما انسانها پر است از شخصیتهای خاص و داستانهای جذاب یا حداقل حرفهایی برای گفتن. نمی‌خواهم یادداشتم طولانی شود، بنابراین فقط به یک مورد اشاره می‌کنم؛ و آن اینکه مثلا چه کسی یا چند نفر می‌توانستند حدس بزنند که انواع نرم افزارهای اینترنتی (از وبلاگ نویسی های قدیمی گرفته تا تلگرام و اینستاگرام و غیره) تا به این مقدار و این درصد، در بین ایرانیان معاصر فراگیر شود؟! می‌دانیم که در بسیاری از کشورها امکانات اینرنتی به مراتب بیشتر است، اما میزان استفاده از آن به اندازه ما ایرانی‌های معاصر نیست. این موضوع قبل از هر چیز گواه این مطلب است که ما ایرانی‌های معاصر حرفهای زیادی برای گفتن داریم. (اگرچه حرف زیادی هم بین آنها زیاد است!)

انقلاب ما در شرایطی اتفاق افتاد که هیچ یک از اصلی‌ترین گفتمان‌های موجود و حاکم بر جهان، دیگر حرفی برای گفتن نداشتند. ایدئولوژی کمونیسم که رسما به زباله دانی تاریخ پیوسته و ایدئولوژی لیبرال سرمایه داری نیز اساسا هیچ داعیه خاصی در مورد عدالت ندارد. در این شرایط اگر تفکری حرفی برای گفتن داشته باشد، همین تفکر دینی است. امیدوارم این طرح فراخوان سوژه‌های مردمی جشنواره مردمی فیلم عمار بتواند بستری برای طرح همین حرف‌های مردم ایجاد کند. مردمی که فطرتا عدال‌ طلب هستند و عرض کردیم، حداقل همین فضای مجازی ثابت کرده است حرفهای بسیاری برای گفتن دارند. که خود همین ارائه سوژه و ایده برای فیلم سازی، یکی از اصلی ترین مقدمات عدالت خواهی در عرصه هنر، فرهنگ و رسانه است. رسانه‌هایی که مدتهاست به یک اقلیت خاص می‌پردازند و ظالمانه اکثریت و صورت مسئله ‌هایشان را در فضای رسانه ای بایکوت و حذف کرده اند…

انتهای پیام/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *